خرید بک لینک

فراموشفراموش خواهی شد

انگار که هرگز نبوده ای!

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1396 ساعت: 12:02

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False">

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 8:14

یک روز بالاخره تصمم گرفتم سطح طبقاتی ورزشیام را تغییر بدهم. با خودم گفتم که آنقدری که تو به استخر آمده ای اگر یک گربه آمده بود تا به حال تبدیل به یک دولفین شده بود. دلم را زدم به دریا و از دیواره استخر گرفتم و آرام آرام خودم را کشاندم به قسمتهای عمیق تر. وقتی داشتم از آن طناب هشدار میگذشتم ترسی شبیه به یک تبعیدی را داشتم که دیگر قرار نیست به وطنش باز گردد. بعد از چند قدم دیدم که زیر پایم دیگر به جای سفتی بند نیست. هول کرده بودم و دستهام داشت بیرمق میشد. چند متر دیگر هم رفتم اما همان موقع به یک سد عظیم برخوردم. مرد چاقی که با سرعت یک لاکپشت دویست و سه ساله داشت بر ترسهایش مبنی بر نفوذ به قسمتهای عمیقتر غلبه میکرد. نمیتوانستم دستهایم را از دیواره جدا کنم و از آن سد چاق بگذرم. مجبور بودم خودم را بالا بکشم و از طریق خشکی از مرد چاق عبور کنم. قصدم بود هر طوری شده آن روز با همان وضعیت تا آن سر استخر خودم را بکشانم. با احتیاط سارقی که بخواهد مجسمهای نقره را از بالای سر صاحبخانه خوابیده بردارد وارد آب شدم. چند متری که رفتم برگشتم و مرد چاق را دیدم که بی حرکت به دیواره چسبیده بود و داشت فکر میکرد که شصت و نه سال را با همه ترسهاش سپری کرده و مابقی را هم هر طوری هست از سر میگذراند. داشت زورش را میزد که خودش را بیرون بکشد. کمی جرات پیدا کرده بودم. یک دستم را از دیواره کندم و شروع

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 8:14

وبلاگ نویسی برای من ساده ترین و لذت بخش ترین نوع نوشتن است. درست به سادگی خرید یک بسته ماکارونی پیچ پیچی از یک ماکارونی فروشی. اما برای مدت مدیدی قسمت وبلاگ نویس مغزم دچار نوعی ایست کامل شد. دقایق طولانی مقابل لب تاب مینشستم بی آنکه حتی جمله ای خلق شود. به گمانم همینگوی هم دچار همین مرض شده بود که در عصر تابستانی به دهانش شلیک کرد. دیگر داشتم دنبال یک تفنگ میگشتم و پیدا هم کردم و در یک عصر پاییزی بی باران چند تایی گلوله به اقصا نقاط خودم شلیک کردم و نزدیک به دو ماه در کما بودم. گلوله هایی شامل اضافه کاری در شرکت و گشت و گذار در رستوران های اجق وجق و تماشای تلویزیون و خریدهای بی دلیل و صفحه حوادث روزنامه ها. چند روزی هست که دوباره علائم حیاتی ام برگشته. البته فعلا در حد یک دیفن باخیا. دکترم امیدوار است در روزهای آتی علائم بیشتری در من رخ بدهد. دکتر بسیار نازنینی است. اگر زنده ماندم بر میگردم.

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 8:14

همزمان با قدم رنجه امیر فربد به عالم هستی جملات و کلماتی هم متولد شد که به تناوب رشد کودکمان روزانه چندین بار در خانه تکرار میشود. عباراتی نظیر "این بچه به کی رفته اینقدر زشته؟" یا "بگو مامان، بگو بابا" یا "روی دیوار خط خطی نکن بچه" یا "این بچه به کی رفته اینقدر خوشگله" یا "بیا پایین بچه، میافتی" یا "دست نزن داغه". و حالا شما را آشنا می کنم با جدید ترین و پرتکرار ترین جمله این روزهای خانه ما. "سر پا نه بچه جان. سر پا نه"

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 8:14

شیوه برخورد من با چیزهای اضافی در زندگی پرت کردنشان از شیشه ماشین است. ماشینی که زمستانها دچار ناتوانی میشود. جورابهای سوراخ. یک لنگه کفش پای چپ. (لنگه پای راست را رودخانه با خودش برده بود). دستمال جادویی که هیچ جادوگری بلد نبود و وقتی به جایی میمالیدیش تمام غبارهای محلی جذب آن نقطه میشدند. یک تکه سیم که از گوشه رادیو پخش ماشین بیرون زده بود. البته این یکی را نباید بیرون میانداختم. چون از همان لحظه رادیوی ماشین بلکل از کار افتاد. آخرین چیزی که شامل این روش میشد، عماد بود. البته شیشه ماشین برای این کار زیادی کوچک بود و به طور استثنا از طریق در ماشن این کار صورت گرفت. یک ساعت توی ماشین نشسته بود بدون اینکه چیز خنده داری برای گفتن داشته باشد. عماد استعداد عجیبی در حرفهای گریه دار دارد. از آئینه نگاش کردم که داشت دنبال چیزی توی جیبهایش را میگشت. با خودم گفتم عماد عزیز؛ برای مردی که ماشینش زمستانها دچار ناتوانی میشود فقط از چیزهای خنداه دار بگو.

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 8:14

ماهی سیاه کوچولوی قصه ما حالا دیگر پا به سن گذاشته و خسته تر و ترسوتر از آن شده که به دریا و موجهای دیوانهاش فکر کند. ماهی سیاه سابقاً کوچولوی ما برای همیشه به همان برکه کوچکش تن داده و این روزها نگران کشکک به شدت ساییده شده زانوی پدرش است. ماهی سیاه میانسال ما اما در کمال ساده لوحی هنوز امیدهای کوچکی به روزهای آینده دارد. امید به دریا و بک لیوان چای داغ دو نفره.

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 8:14

دیشب ساعت یک بامداد چند دقیقه بعد از آن زلزله مهیب دوم، همینطور که قد هفت هشت نفر پتو و بالشت زیر بغلمهام بود و داشتم توی ذهنم دنبال جای امنی میگشتم که امیر فربد و محبوبه را به آنجا ببرم، شنیدم که زن همسایه به شوهرش می گوید: مسافرت که نرفتیم. لااقل پاشو ما هم امشب یه جایی بریم. دلم پوسید توی این خونه.

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1396 ساعت: 6:31

زمین هچنان گاه به گاه زیر پایمان میلرزد و یک جور آمادگی برای فرار در تمام لحظات این چند روز در خانه موج میزند و تنها خوبی اش برای من این بوده که از یک انسان بدوی غار نشین جنگلهای استوایی تبدیل شده ام به یک شهروند متمدن که حتی هنگام خوابیدن هم پیراهن به تن دارد.

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1396 ساعت: 6:31

وسواس عجیبی گرفته ام و شبها چند باری از خواب بیدار میشوم تا پتو از روی امرفربد کنار نرفته باشد. دیشب که تلفنی با پدرم حرف میزدم آخر حرفهایش گفت که شبها دو تا پتو بیاندازم روی خودم که اگر یکی رفت کنار یکی دیگر باشد. کاش مادرم هم کمی از وسواس من را برای پدرم داشت.

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: چهارشنبه 16 فروردين 1396 ساعت: 4:18

راستش من خیلی هم دلم برای بچه های کاری که سر چهارراه روزنامه و گل و آدامس می فروشند، نمیسوزد. بلکه بیشتر دلم برای بچه های مدرسه کباب است. هنوز هم صبح ها از شادی اینکه دیگر قرار نیست به مدرسه بروم از رختخواب بیرون می آیم.

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: چهارشنبه 16 فروردين 1396 ساعت: 4:18

یک روز که پدرم حواسش نبود و داشت ماشین اش را میشست، شنیدم که دارد با ماشین حرف می زند. یک جورهایی داشت ازش عذرخواهی میکرد از اینکه سوئیچ ماشین را به غیر داده. آن روز تنهایی پدرم را به چشم دیدم. دیروز کاپوت ماشین خودم را بالا داده بودم تا آب و روغن اش را چک کنم. بیماری اخیر چنان ضعیفم کرده که وقتی ر

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: چهارشنبه 16 فروردين 1396 ساعت: 4:18

حالا نه اینکه خود تلویزیون مستقیما بدآموزی برای بچه ها داشته باشد، اما برنامه هایش یک جوریست که همان جلوی بچه ناچاری فحش بکشی به زیر و بالا و خواهر و مادرش.

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 23:08

همیشه در زندگی موقعیتهای شل کردن و سفت کردن را عوضی گرفته ام. دیگر به شدت دیروز گلویم و استخوانهایم و کمرم و کف پایم درد ندارد. جز جای آن دو تا آمپول لاکردار که رسما راه رفتن را ازم گرفته.

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 23:08

امروز عصر برای اولین بار در همه عمرم یک روز قبل از عید کفش نوهایم را پوشیدم و چند ساعتی توی خیابان قدم زدم. بیشتر هم برای تست کردن میزان بوی پا. عید پارسال که رفته بودم خانه شان هزار تا حرف داشتم که برایش بگویم اگر بوی جورابهای لاکردارم امان میداد. چایم را نصفه خوردم و گفتم ماهی توی تنگ اش تا شب زنده نمی ماند و زدم بیرون.

برچسب: نویسنده: الینا نصیری تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1396 ساعت: 15:03

صفحه بندی